بچه ها خداییش این آهنگ هایی که "حامد همایون "میخونه تو سبک "مداحی" نیست؟؟
آدم احساس میکنه مداحی داره گوش میده! یه جوریه!
پنج شنبه بعد از ظهر که میرفتیم باغ تو راه دو تا درنا دیدیم که کنار دریاچه ی وسط راه بودن ، عصر هم یه روباه دیدیم البته اونم ما رو دید و فرار کرد خیلی خوشگل بود یه عالمه پرنده هم دیدیم که حدس زدم دارن کوچ میکنن دیروز داشتم به این فکر میکردم چقدر خوبه آدم پرنده باشه و کوچ کنه...هر شش ماه یه بار جای زندگیت عوض میشه و هر شش ماه یکبار یه مسافرت طولانی میری (خدا کنه عقلشون برسه هر دفعه جای قبلی نرن)
پرنده ها احتمالا به چیزی دل نمیبندن (حتما دیگه! وقتی آنقدر راحت میتونن بزارن و برن) و وقتی برمیگردن دوباره همه چیز رو از نو میسازن.جالبه که آدم تو زندگی بعدیش یه پرنده باشه ...
به کسى ندارم الفت ز جهـانیان مگر تـو
اگرم تو هم برانی سر بی کسى سلامت
همیشه اینطوریه که یه چیزی رو وقتی میخای و بهش نیاز داری نداریش وقتی بهت داده میشه که دیگه برات مهم نیست یا بهش نیاز نداری!
کلا زندگی سادیسم داره ؛یه بازی کثیف روانی باهات راه میندازه که تو رو به مرز جنون و نا امیدی بکشه .
یادمه وقتی بیست سالم بود یه کتاب از "اوشو"میخوندم که اسمش یادم نیست ولی "اوشو" تو اون کتاب میگفت اگه میخای که از چرخه ی تناسخ رها بشی باید آرزویی نداشته باشی در واقع آرزو های برآورده نشده هستند که تو رو به دنیا و زندگی دوباره بر میگردونن من تا مدتها تحت تاثیر این ایده آرزویی نداشتم و باور کنید همه چیز خیلی خوب بود دوباره باید سعی کنم به بی آرزویی و رضای مطلق برسم فقط برای آرامش خودم...
کاش میشد ۳۱ شهریور میرفتم کنسرت" حامد نیک پی" تو دبی!!
دوستش میدارم بسی
عایا "حامد نیک پی" هم منو دوس داره بسی؟؟
کائنات (دنیا) اشاره میفرمایند "زرشک"
میدونید هیچ وقت دقیق ندونستم از زندگی چی میخام پس طبیعتا زندگی هم ندونسته باید چی به من بده .هیچ وقت تکلیفم با خودم ، زندگی م ،خواسته هام و رویاهام معلوم نبوده گذاشتم جریان زندگی منو با خودش ببره منم نقش قربانی رو بازی کردم خیلی بازیگر خوبی بودم اونقدر نقشمو خوب بازی کردم حتی تونستم یه عمرخودمو هم فریب بدم
من هر گندی به زندگی م زده شده رو خودم زدم چطوری ازم انتظار دارین خودمو ببخشم ،چطوری بگذرم از گناه خودم. خستم از خودم از تکرار اشتباهات مکرر....خسته م
آدم هایی که برنامه ریزی میکنن و تمام تلاششونو میکنن که بهش برسند رو تحسین میکنم !
برای من یکی از بوهای شگفت دنیا بوی لاکه درسته بوی تند مواد شیمیایی داره ولی برای من این بو معنی شادی و جشن و جوونی و زیبایی میده!
یکی از بدی های ازدواج نکردن اینه که تمام ناراحتی ها و عصبانیت ها و تغییرات خلق و خوی تو رو به ترشیدگی نسبت میدن!
فکر کن !
امروز یه کلیپی دیدم که از یه پیرمرد پرسیدن اگه صبح بیدار شی و ببینی زمان به عقب برگشته چه کار میکنی؟ جواب داد اگه زمان به عقب برمیگشت بیشتر میخندیدم بیشتر میرقصیدم بیشتر شاد میبودم بیشتر عشق میورزیدم بیشتر تلاش میکردم و مهربان تر بودم.
حقیقتش اگه زمان به عقب برگرده منم همین کارارو میکنم یه جور دیگه زندگی میکنم یه پایان دیگه میسازم به شرطی که عقل الانمو داشته باشم وگرنه اگه قراره دوباره رنج و درد زندگی کردن رو تجربه کنم و دوباره همون طوری زندگی کنم و بازم اینجایی باشم که الان هستم نه حاضر نیستم دوباره سختی هاشو تحمل کنم ...
اینا رو گفتم که بگم؛یکی از اخلاق های بد من اینه که بدون اینکه کسی ازم نصحیت خواسته باشه نصیحتش میکنم یا بدون اینکه کسی ازم اطلاعات خواسته باشه بهش اطلاعات میدم همیشه هم میدونم آدما تا خودشون نخوان و نپرسن نباید نصیحتشون کنی چون فایده ای نداره اونا بهش عمل نمیکنن فقط این وسط تو میشی مامان بزرگ !
ولی علت این رفتارم به خاطر اینه که خیلی جاها تو زندگی م حسرت خوردم که کاش یکی بهم گفته بود، یکی هشدار داده بود، یکی راه درست رو بهم نشون داده بود خیلی وقتا نتونستم یه کسایی رو به خاطر اینکه به من نگفتم این سبک زندگیت اشتباهه ببخشم!
حالا خودم اینکارو میکنم به این امید که بتونم کمکی کرده باشم
یه علت دیگه ش اینه وقتی فکر میکنم کسی راهی رو که من قبلا رفتم الان داره میره یا قراره بعدا بره میخام با دادن اطلاعات بهش کمکش کنم که بهتر از پسش بربیاد چون من تو وجود بعضی آدم ها خودمو میبینم اگه طرف بتونه موفق بشه بخشی از وجود من هم موفق شده (در واقع من با اونا دوباره اون راه رو اومدم و بهم فرصت داده شده که یه طور دیگه زندگی کنم )
مخصوصا درباره ی کسایی که خیلی جوون ترن من تو وجودشون انگار زندگی میکنم درباره ی" بریدا" و" بهار" اینطوریم هربار هم یه عالمه کامنت نصحیت براشون میزارم و مطمینم اونا به احترام بزرگتر چیزی نمیگن وگرنه احتمالا با خودشون میگن این مامان بزرگ باز شروع کرد ااااااه....
یا وقتی به "اپیزود" میگم "عزیزه دل"کیه به خاطر اینه که بخشی از وجودم با اپیزود عاشق میشه انگار فرصت دوباره زندگی کردن و عاشق شدن بهش بدن وگرنه به من چه که "عزیزه دل"اپیزود کیه!! من که فضول نیستم
من مثل سربازهایی هستم که به عنوان پیشقدم برای پاکسازی یه مسیرمیرن و راهو برای بقیه باز میکنن با این تفاوت که من نمیتونم دام های تو راه زندگی رو براتون خنثی کنم چون دام های زندگی توش نهفته ست من فقط میتونم هشدار بدم .مهم ترین دام زندگی اینه که تو رو به خواب میبره و بهت القا میکنه که "خیلی وقت هست تو همیشه جوون و سالمی "
یه روزی از خواب بیدار میشی و میبینی فریب خوردی که دیره!! خیلی دیررره!!! خیلی!
بیدار شید ،وقت زندگی تنگه
این کیمیا علیزاده هم شده آیینه ی دق من !
حالا هی شما هر چقدر میخواید بهش افتخار کنید ولی من علاقه ای ندارم اسمشو بشنوم یا قیافه شو ببینم والااا !!
وقتی میبینمش از حسادت تا مرز سکته کردن میرم.
( میدونم که خیلی زحمت کشیده و حقش بوده ،همه ی اینا رو میدونم ،خوب حالا که چی؟؟)
دارم یه کتاب میخونم به اسم "پیش از آنکه بخوابم"شخصیت اصلی داستان زنیه که هر روز صبح که از خواب بیدار میشه همه چیز یادش رفته ،چیزی یادش نمیاد فقط یه روزایی ممکنه خاطراتی از بچگی ش به یادش بیاد
چقدر دلم میخاد مثل این زن هر روز که از خواب بیدار میشم چیزی از روزهای دیگه یادم نباشه این وزن سنگین روزهایی که گذروندم آزارم میده خاطرهایی که رو هم تلنبار شدن ...در واقع خاطره نیست یه وزنه ی سنگینه که به روحم وصله و مدام روحم رو به قعر زمین میکشه!
هر روز که به ما میگذره در واقع نمیگذره میمونه ،،وزن داره، روح من این وزن سنگین رو باید تحمل کنه ولی
من نمیتونم
نمیخام
خسته م
کاش میشد یا زمان به عقب بر میگشت یا من بدون اینکه بمیرم و زجر مردن و به دیار باقی شتافتن(!!!) رو مجبور باشم تحمل کنم از قطار دنیا پیاده میشدم!
**عنوان تیکه ای ازیکی از آهنگ های رضا صادقیه با همین اسم
با خدا قهر کردم مثل بچه ای که از جای دیگه ناراحته ولی با مامانش قهر میکنه اینکه تقصیر خدا چیه رو نمیدونم فقط باهاش قهرم چطور برای بقیه معجزه میتونه بکنه حالا به ما که رسید آسمون تپید!
امروز باید میرفتم باشگاه گفتم دو دقیقه دراز بکشم(بدون اینکه بخابم) بعد برم ،،،،خابم برد باشگاه هم نرفتم الانم پشیمونم خیلی زیاد ...
از ساعت ۳ تا ۸ شب خابیدم بدون اینکه قصد خوابیدن داشته باشم حالا فکر کنید اگه قصد خوابیدن داشتم چی میشد
یک دست جام باده و یک دست زلف یار
رقصی چنین میانه ی میدانم آرزوست
خدایا این آرزوی امسال منه برآوردش کن ...من به معجزه ها ایمان دارم!
امروز سوم شهریور تولدمه
دوستم(همکارم )برام کیک خونگی درست کرده بود و صبح که رفتم دیدم برام تولد گرفته ! راستش سوپرایز شدم تا حالا هیشکی منو سوپرایز نکرده بود برای کسی خیلی مهم نبوده ! همه درحد تبریک های خشک و خالی بوده که قاطی تبریک های بانک و همراه اول شدن!
امسال خیلی دوست داشتم یکی سوپرایزم میکرد یه سوپرایز در حد ذوق مرگی!
البته کلا علاقه ای به اینکه کسی یادش باشه تولدمه ندارم خوشمم از تبریک های کلیشه ای نمیاد !در واقع متنفرم ! روزهای تولد همیشه غمگینم میکنه!
حالا شب اگه شد عکس کیکمو میذارم براتون !
ولی تا حالا کادویی نگرفتم
دلم گرفته میخام گریه کنم!